#بغض_محیا_پارت_408
- تنهایی اونم تو جاده به اون خطرناکی این موقع شب،ول کن محیا با آژانس میرم...
میدانستم وضع مالی خوبی ندارند و تا خانه شان حتما پول زیادي میخواست...
- بشین حرف نزن بچه...
و کمربندم را بستم...
او هم دیگر چیزي نگفت...
سوالی پرسیدم...
- گفتی پرند بود خونتون؟!...
سري تکان داد...
- آره، از آزادگان برو...
بالاخره داخل جاده افتادیم ...
و من نفس راحتی کشیدم...
از ترافیک مزخرفی که پشت سر گذاشتیم...
و راه نیم ساعته را نزدیک به دو ساعت طی کرده بودیم...
سوگند با نگرانی به ساعتش نگاه کرد...
- محیا،ببین هنوز اول جاده ایم...
ساعت نزدیک نه چجوري میخواي برگردي؟!...
خندیدم و با لحن شوخی گفتم...
- همونجور که اومدم دیگه...
ولی بزار یه زنگ به خونه بزنم...
و بلا فاصله موبایلم را برداشتم و خانه را گرفتم...
-- عمه تلفن را برداشت...
- الو،سلام عمه جان...
- سلام دخترم کجایی ؟!...
تو این بارون رانندگی خطرناکه...
- عمه جان من دارم دوستم رو میرسونم احتمالا دیر بیام...
تماس گرفتم نگران نشید...
- باشه عمه،کی میاي؟!...
romangram.com | @romangram_com