#بغض_محیا_پارت_407
تمام دردهایم فراموش میشد و میخندیدم از ته دل...
آن روز هم گذشت و من حتی از خستگی ناي راه رفتن نداشتم...
همین که پایم را از در دانشگاه بیرون گذاشتم...
رعد و برق وحشتناکی زد آسمان...
و شروع به باریدن کرد...
لب فشردم و نگاه به عقب تر کردم که سوگند می آمد...
به من که رسید نگاهی به هوا کرد...
- عجب هواي خوبی...
کارم درومد...
چشمانم از خستگی باز نمیشد...
اما تنها گذاشتنش هم درست نبود...
- سوگند بیا بریم من میرسونمت...
- ول کن بابا این همه راه و بیاي که چی...
اخمی کردم...
- بیا بابا این موقع تو این بارون نه اتوبوس گیرت میاد نه تاکسی...
لبی کج کرد...
انگار او هم چاره اي نداشت جز قبول کردن...
به سمت ماشین قدم تند کردیم...
و کیف هایمان را روي سرمان گرفتیم...
تا خیس نشویم...
سریع سوار شدیم...
نگاهی به ساعت ماشین کردم 30:6 بود...
سوگند گفت...
- حالا گیریم منو رسوندي چجوري میخواي برگردي ؟!...
هاااان؟!...
- چجوري نداره با ماشین...
چشمانش گرد شد...
romangram.com | @romangram_com