#بغض_محیا_پارت_406

- شرط میبندم نصف دختراي کلاس الان آرزو داشتن جاي تو باشن...



چپکی نگاهش کردم...

- تصادف کردیم...

با هم پارك نرفتیم که...

خندید و در حالی که میرفت چاي دیگري بگیرد گفت...

- اونجام میري...

سوگند با چاي و بسته ي بیسکوییت دیگري برگشت...

و سري تکان دادم براي شکم پارگیش...

روي صندلی که نشست گفتم...

- دختر بترکی چقدر میخوري؟!...

چپکی نگاهم کرد...

- لقمه هاي منو میشماري؟ - !مگه تو الان صبحانه نخوردي چه خبرته...

دستش را در هوا تکان داد...

- به تو چه مگه مال تورو میخورم؟!...

کلافه نگاهش کردم...

- به من چه اینقدر بخور مثل خرس شی...

ابرویی بالا داد...

- والا فعلا که مانکنم...

زیر خنده زدم...

از پهلویش نیشگونی گرفتم...

- بله از اون مانکن تپلا...

چینی به پیشانیش انداخت...

- آیییی وحشی...

سرخوش خندیدم...

همیشه همین بود...

کنارش...


romangram.com | @romangram_com