#بغض_محیا_پارت_405
به هر حال ممنون از توجهتون...
و بی توجه به ابرویی که بالا رفته بود...
سري تکان دادم و با اجازه اي گفتم...
حرکت کردم به سمت سوگند...
تا با دستان خودم خفه اش کنم بابت تنها گذاشتنم...
میدانستم طبق معمول میشود در سلف پیدایش کرد...
درست حدس زده بودم نشسته بود و چاي میخورد...
با حرص به بازویش زدم...
- واقعا که...
این چه کاري بود...
خندید...
- تنهاتون گذاشتم حرفاتونو بزنید...
و چشمکی زد...
مسخره اي نثارش کردم...
چشم ریز کرد...
- حالا چیکارت داشت ناقلا؟!...
چاي را از جلویش برداشتم و جرعه اي نوشیدم...
و تمام جریانات تصادف و امروز را برایش تعریف کردم...
او هم انگار که دارد فیلم سینمایی جذابی میبیند...
تمام مدت زل زده بود به صورت من ...
که در آخر کلافه شدم و تشر زدم...
- سوگند دیوانه اي پاشو حالم بد شد با این نگاه کردنت...
با همان تعجب گفت...
- دختر تو عجب شانسی داري...
پوزخندي زدم...
او چه میدانست از من تا بفهمد بد شانسی واقعی چیست...
چیزي نگفتم و او ادامه داد...
romangram.com | @romangram_com