#بغض_محیا_پارت_404
از جا بلند شدم تا از آبسردکن بیرون کلاس فیضی ببرم...
از در که بیرون میرفتم ...
سنگینی نگاهی که بدرقه ام میکرد را روي دوشم حس میکردم...
شاید هم خیالاتی شده بودم...
آب خوردم، سوگند هم آمد...
کلاس بعدي را هم با همان استاد گذراندیم...
از در که بیرون میرفتیم صداي استاد متوقفم کرد...
خنده ي سوگند را هم...
-خانم محمدي تشریف داشته باشید اگر ممکنه...
سري تکان دادم و ایستادم...
و سوگند با چشمک شیطنت باري رهایم کرد...
و من در دل خدا می داند چقدر ناسزا بارش کردم...
کمی نزدیکتر شدم به میز...
و نگاه گرداندم در کلاسی که حالا خالی شده بود...
- بفرمایید استاد...
و سر پایین بردم بی آنکه نگاهش کنم...
- سرکار خانوم گمان کنم شما همان خانمی هستید که من چند وقت پیش باهاشون تصادف کردم...
درسته؟!...
نگاه کشیدم روي صورتش...
و آرام گفتم ...
- بله...
لبخند شیکی زد...
- چه اقبال خوبی پس میتونم دینم رو ادا کنم...
ظاهرا مقصر تصادف بنده بودم...
لب فشردم و یادم آمد که سوگند گفت بی ام وِ داشت...
و من به خاطر خراش 206 نوي خودم عزا گرفته بودم...
- نه استاد لازم نیست،خسارتی نبود...
romangram.com | @romangram_com