#بغض_محیا_پارت_403

او هم نگاهش عمیق شد...

مثل اینکه شناخته بود...

بی تفاوت شانه اي بالا انداختم و نشستم...

و الحق که درس دادنش هم حرف نداشت...

اما کلافه بودم از سوال هاي بیخودي دختران...

که تنها قصد هم صحبتی با استاد را داشتند...



سوگند دوباره در گوشم گفت...

- میبینی دارن خودشونو میکشن...

و ریز خندید...

استاد شروع به حضور و غیاب کرد...

به نام من که رسید کمی مکث کرد...

- خانم محمدي؟!...

بله اي گفتم...

ابرویی بالا برد...

- غیبت داشتید جلسه پیش...

همانطور خیره در چشمانش شدم...

- شرمنده دیگه تکرار نمیشه استاد...

سري تکان داد وبسیار خبی گفت...

و به نظر میامد این استاد سر صبحی عجیب خواب از سرم پرانده...

آرام وسایلم را جمع کردم که سوگند گفت...

- واي دارم میمیرم از گشنگی محیا بریم صبحانه؟!...

سري تکان دادم...

- نه حال ندارم تا پایین بیام وایسم منتظرت...

چیزي تا کلاس بعدي نمونده...

سري تکان داد و بدون اینکه کیفش را بردارد سمت در رفت...

کمی که گذشت احساس تشنگی کردم...


romangram.com | @romangram_com