#بغض_محیا_پارت_402
شنبه هفت صبح بود...
من گیج خواب سرم را روي صندلی کلاس گذاشته بودم...
سوگند هم یکریز دم گوشم از استاد می گفت...
- واااي محیا نمی دونی چیه...
جوون ،خوشتیپ...
اینقدر با شخصیته که همه بچه ها رفتن تو کفش...
میگن پولدارم هست، بی ام وِ دیدین زیر پاش...
با همان سر خوابیده نگاهش کردم...
- سوگند خسته نشدي...
یه هفتس داري از کمالات این استاد میگی...
چیکارش کنم خب...
مبارك اونایی که به قول تو، تو کفشن...
چینی به بینی اش انداخت...
- تو حالیت نیست بابا...
بی خیال چشم روي هم گذاشتم...
و در دل دعا میکردم این استاد خروس بی محل دیرتر بیاید تا من چرتکی بزنم...
که زهی خیال باطل شد...
و چند دقیقه بعد وارد کلاس شد...
همه به احترامش از جا بلند شدند...
و من با رخوت سرم را بلند کردم واز جا برخاستم...
که سوگند در گوشم گفت...
که سوگند در گوشم گفت...
- جذبه رو داري؟!...
چپکی نگاهش کردم و صورتم را برگرداندم...
و چشم در چشم مردي شدم که وقت نداشتنش را به رخ کشیده بود...
همان جنتلمنی که چند وقت پیش خیابان پشت دانشگاه تصادف کردیم با هم...
لب فشردم...
romangram.com | @romangram_com