#بغض_محیا_پارت_401
دست روي قلبم گذاشتم و لبخندي زدم از لحن مهربانش...
به سمتش برگشتم...
- از هیجان و استرس زیاده...
نمی دونید چقدر عجله کردم تا رسیدم...
آخه دو تا کلاس قبلیو از دست دادم...
خندید...
- نگران نباش این روزا تق و لق کلاسا...
با کی داشتی کلاس قبلی رو...
موبایلم را بیرون آوردم تا برنامه ام را ببینم...
نگاهی انداختم...
- اممممم...
با استاد کیانراد داشتم...
خندید دوباره...
و من فکر کرد خنده هاي این دختر زیبا و غریبه عجیب به دل می نشست...
- خب از بدشانسیت استاد اومده بود...
منم دو کلاس قبلیو با کیانراد داشتم...
لب فشردم...
- کاریه که شده...
دستش وا جلو آورد...
- سوگندم...
دستش را فشردم...
- محیا...
و ورود استاد اجازه حرف دیگري را به ما نداد...
یک هفته اي از دانشجو شدنم میگذشت...
و در این مدت سوگند هم اضافه شده بود به دوستانم...
دختر سرزنده اي بود...
و به قول مینا من بی حال را حال می آورد و استارتم را میزد...
romangram.com | @romangram_com