#بغض_محیا_پارت_400
امیرعباس با آقاجون تماس گرفت و خبر داد که من همراهشان هستم...
معذب بودم...
فضاي مزخرفی بود...
من و شوهر سابقم و همسرش اصلا ترکیب جالبی نبود...
هر چند که دوست جون جونی ام شده بود این هووي سابق...
هرچند که جان میدادم براي مردي که پشت رل نشسته بود...
و با هر ژست و حرکت مخصوص خودش قلبم را تکان میداد...
انقدر درگیر افکارم بودم که نفهمیدم کی رسیدیم...
تنها به تشکري بسنده کردم وبه اتاقم پناه بردم...
ساعت از دو گذشته بود...
و من مطمئن بودم اولین کلاس فردا که هفت صبح بود را از دست خواهم داد...
بی خیال با همان آرایش روي تخت ولو شدم...
در دل به خودم گفتم اول مهر اونم هفت صبح اولین کلاس دانشگاه نباید زیاد مهم باشه...
شاید مهم باشه...
وخودم را به دست خواب سپردم...
همانطور که انتظار داشتم اولین و دومین کلاسم را از دست داده بودم...
با عجله دوش گرفتم و لباس ساده اي پوشیدم...
همانطور که از پله ها با عجله پایین می دویدم...
تا حداقل کلاس بعد را از دست ندهم کش چادرم را هم پشت سرم می انداختم...
هنوز کسی در آشپزخانه نبود...
و می دانستم اثرات خستگی شب گذشته است...
بی آنکه چیزي بخورم به سمت ماشین رفتم...
و هر چه توانستم تندتر راندم تا به کلاسم برسم...
و خوشبختانه وقتی وارد کلاس شدم استاد هنوز نیامده بود.
همانطور که نفس نفس میزدم و در جاي خودم جا به جا میشدم...
که صداي ضریف و زیبایی کنار گوشم توجهم را جلب کرد...
- عجله نکن خوشگل خانوم استاد هنوز نیومده...
romangram.com | @romangram_com