#بغض_محیا_پارت_399
بی دردسر...
بی کینه...
ماشین نیاورده بودم و بلاتکلیف ایستاده بودم...
تا آقاجون برسد و من را هم سوار کند...
کنارهدي ایستاده بودم و بارها به خودم لعنت فرستادم که همراه مینا نشدم...
و حالا کنار خیابان منتظر آقاجون باید می ایستادم...
و بارها در دل به خودم غر زدم که اي کاش حداقل با عمو اینا همراه میشدم...
میدانستم آقاجون طول میکشه تا ماشین را از پارکینگ بیرون بیاورد...
حتی چند بار وسوسه شدم خلوت عروس و داماد عزیزم را بهم بزنم و همراهشان شوم...
اما جلوي خودم را گرفتم و کلافه لب فشردم و منتظر شدم...
امیرعباس آمد دسته ي ویلچر هدي را گرفت...
و نگاهی به من انداخت...
- چرا اینجا وایسادي محیا؟!...
بی تفاوت نگاهش کردم...
- منتظر آقاجونم پسر عمه...
بی آنکه نگاهم کند گفت...
- آقاجون آخرین ماشینیه که از پارکینگ بیرون میاد...
بیا برو تو ماشین بشین...
- نه ممن...
میان حرفم آمد...
- سر هر چیزي کل کل نکن...
تو ماشین...
اخم غلیظی روي ابروانم نشست از لحن زننده اش...
چپکی نگاهش کردم...
چاره اي هم نداشتم...
دوست نداشتم مثل دلقک ها کنار خیابان بایستم با این سر و وضع...
بی حرف به دنبالش رفتم و سوار شدم...
romangram.com | @romangram_com