#بغض_محیا_پارت_398
دوباره نزدیکم شد...
میدانستم قطعا براي نیش زدن آمده دوباره...
- میگم راستی محیا جون همچین با امیرعباس تموم تمومم نکردینا...
خوب دل و قلوه میدادید تو رختکن زنونه...
و من چقدر متنفر بودم از لحن شوخش ...
که با آن همه ي نیش هایش را میزد...
چشم بستم تا مسلط شوم روي اعصابم...
مثل خودش لبخندي زدم...
از آن لبخندهاي مسخره ي مدل خودش...
- به نظر میاد تجسس تو کار دیگران بزرگترین سرگرمیتون باشه،درسته؟!...
سرخ شد از حرفم و بی حرف سرجایش برگشت...
و گذاشت نفس راحتی بکشم لعنتی...
تا آخر مراسم نتوانستم لذت ببرم با وجود نگاه هاي مانند تیغ آن مادر و دختر...
بلندگو ورود داماد را اعلام کرد...
ومن حتی شرمم میشد جلوي برادرم با همین لباس باشم...
شالی روي شانه ام انداختم...
و با لذت غرق تماشاي برادر خوش قد و بالایم شدم...
کمی که با عروسش رقصید...
دستم را گرفت و به سمت خود کشید ..
- احوال خوشگل خانوم...
چشمکی زد...
- بدجور دلبر شدي...
و مرا در آغوشش تنگ فشرد...
مگر لذتی بالاتر از این حال من هم بود؟!...
شب جشن هم تمام شد...
و من بی نهایت خوشحال از این که لااقل محسن و ساحلم کنار هم بودند...
بی دغدغه...
romangram.com | @romangram_com