#بغض_محیا_پارت_397
طرفش یکم بدقلقه من میشناسمش...
مینا خنده اي کرد و حرفی نزد تا حرف نسنحیده اي نزده باشد...
جلوي هدایی که با تمام خوب بودنش همسر همان طرف من بود به قول خودش...
- ول کن بابا دو روز دنیا رو یالا بریم برقص...
بابا اینهمه خوشگل کردي...
ول کن بابا دو روز دنیا رو یالا بریم برقصیم...
بابا اینهمه خوشگل کردي عقدکنون داداشته ها ...
بیا برو یه خودي نشون بده به این فضولا بیشتر از حسودي بترکن...
چشم غره اي به مینا رفتم...
- مینااااا...
هدي خندید و انگار خنده اش مهر تاییدي به حرف مینا بود...
رقصیدم و شادي کردم انقدر که نفسم بالا نمی آمد...
انگار میخواستم تلافی شاد نبودن مراسم خودم را همینجا خالی کنم...
انگار میخواستم به عالم و آدم حتی خودم دروغ بگویم...
و نشان دهم که شادم، خوشحالم...
میخواستم همه باور کنند که محیا خوبه...
خسته و با پاي تاول زده کنار ساحل نشستم...
درست جاي برادرم که قسمت مردانه بود...
که باز خروس بی محل دختر عمه ي ساحل پیدایش شد...
- اوا محیا جون چرا اینجا نشستی...
چشمکی زد و ادامه داد...
- عادت داري جاي همه رو بگیري؟!...
چشمانم تیز شد رویش و به زور زبان در کام گرفتم تا جوابش را ندهم...
کنایه هایش بدجور انگار روي اعصابم می رفت ...
یکم با ساحل گرم صحبت شد...
و وقتی نگار ساحل را بلند کرد براي رقص...
romangram.com | @romangram_com