#بغض_محیا_پارت_396

راه کج کردم و شنیدم به سمتم می آمد قدم هایش...

همین که نزدیکم شد زیر لب طوري که کسی نشنود گفتم...

- نمی دونم چه اجازه اي به خودتون می دید که براي من تعیین تکلیف کنید...

باچه نسبتی؟!...

بی آنکه سمتم خم شود همانطور زیر لب گفت...

- باهمون نسبتی که زنم بودي...

و حالام زیر عده ي منی...

نیم نگاهی انداخت...

- در ضمن دختر دایی عزیزم شما همیشه خانواده ي منی...

و من براي ناموسم ارزش قائلم...

چپکی نگاهش کردم...

و از پشت بی اختیار قربان صدقه اش رفتم که قدم تند کرده بود به سمت در...

سالن که خالی از آقایان شد همه شروع کردند به رقص و پایکوبی...

و من همانجا...

دقیقا همانجایی ایستاده بودم که وقتی امیرعباس می رفت قربان صدقه اش میرفتم...

و پشت سرهم لعنت به خودم می گفتم...

همان طور که خیره وضح راه رفتنش بودم...

با تکان دستی از جا پریدم...

خانم خوشگله کجایی؟!...

برگشتم به سمت هدایی که همراه مینا به سراغم آمده بودند...

مینا به حالت بدجنسی روبه هدي کرد ...

- والا هدي جون فکرکنم هاپو گازش گرفته...

والا به منم پرید تو مواظب خودت باش...

همانطور بی حرف نگاهشان می کردم...

هدي خنده ي شیرینی کرد...

از آن خنده هایی که انگار پشتش کوه حقایق خوابیده بود...

- چیزي نیست...


romangram.com | @romangram_com