#بغض_محیا_پارت_395

مینا ول کن حوصله حرف زدن ندارم...

و چه خوب که درك کرد مرا...

وچیزي نپرسید ...

وهمانطور که لباسش را عوض میکرد...

- حالا چرا اینقدر خوشگل شدي تو...

چشمکی زد...

- همه رو دیونه میکنیا...

چپکی نگاهش کردم و در دل گفتم...

" هر کی اون بیرونه بره به جهنم "ثانیه اي نشد که لبم را گاز گرفتم...

و به جایش گفتم...

- باز دوباره سلام یادت رفت نی نی کوچولو...

نگاهم کرد...

- حرف نزن بابا...

خانوم بزرگ...

و دستم را گرفت و به همراه خودش بیرون کشید ..و من در میان راه فقط خودم را مرتب میکردم تا دوباره حرف نشنوم...

از اویی که بی هیچ نسبتی برایم تکلیف تعیین میکرد...

وارد سالن که شدیم کم کم مرد ها به سمت بیرون می رفتند...

ولی هنوز امیرعباس کنار خواهرش ایستاده بود و آرام حرف میزد کنار گوشش...

به مادر اشاره کردم تا سکه اي که از قبل برایشان خریده بودم را بگیرم...

مادر به طرفم آمد و متعجب و دلخور گفت...

وا محیا پس کجایی تو...

انگار نه انگار عقد داداشته ها، سرعقد چرا نبودي...

پوزخندي زدم...

- ترسیدم قدمم بد شگون باشه...

بی حرف دیگري سکه را گرفتم وبه سنت عروس و داماد رفتم...

صورت هایشان را بوسیدم و هدیه شان را دادم...

بی آنکه نگاهی بندازم سمت امیرعباسی که هنوز آنجا ایستاده بود...


romangram.com | @romangram_com