#بغض_محیا_پارت_394

خیره ي لب هایم شد...

- رژ قرمز مال رو تخت بود اون وقت که مال من بودي...

جاش تو این مراسم نیست...

انگشت شصتش را روي لبم کشید...

- پاکش کن تا مراسم خواهرم و برادرت رو به گند نکشیدم...

بی مکث بیرون رفت...

و من ماندم و پرده اي که هنوز از رفتنش تکان میخورد...

لبم را گاز گرفتم...

پاهایم توان نداشت که بیرون بروم...

قلبم بدجور میکوبید...

به هر زحمتی بود بلند شدم و روبه روي آینه ایستادم...

رژي که پخش شده بود را مرتب کردم...

و بی آنکه دیگر رژ بزنم بیرون رفتم...

مراسم عقد تمام شده بود و کادو میدادند...

راستش حتی جرات نداشتم دوباره داخل سالن شوم...

ترجیح دادم همانجا بمانم...

و تنشی دیگر حداقل براي خودم درست نکنم...

برگشتم داخل رختکن...

و انگار تازه یادم افتاد عمق فاجعه را...

من حتی نتوانستم مراسم عقد عزیزترین هایم را ببینم...

مینا داخل شد...

و با دیدنم متعجب گفت...

وااا، چرا اینجایی؟!...



مگه...

بی حوصله میان حرفش پریدم...

- سلام...


romangram.com | @romangram_com