#بغض_محیا_پارت_393

من خودمو به کسی عرضه نکردم آقاي محترم...

من کلا پوشیده بودم اون بیرون...

درست نیست هر چیزي رو به من نسبت بدید...

نگاهتون معذبم میکنه...

نزدیک تر آمد و من مشتم محکم تر شد ..چشمانش روي گردن برهنه ام که لباسم متواضعانه تا روي سینه ام را به نمایش گذاشته بود،چرخید...

و من براي بار هزارم به خودم و هدي لعنت فرستادم براي انتخاب این لباس لعنتی...

آنقدر نزدیک آمده که هرم نفس هایش به گردنم میخورد حالا...

گاه من معذبت میکنه و نگاه هزارتا آدم جور و ناجوربیرون عین خیالتم نیست...

جالبه...

نگاهش جور خاصی روي بدنم می چرخید...

انگار بار اولی بود که مرا میدید...

کنار گوشم گفت...

- عوض شدي محیا...

براي شوهرت هیچ وقت اینجوري نبودي...

حالا که مال م نیستی باید اینجوري ببینمت...

که هر لحظه بیشتر بخوام که دوباره مال خودم بشی؟!...

هوووم؟!...

نظرت چیه؟!...

از شدت هیجان قفسه سینم بالا پایین می رفت...

و تنم عرق کرده بود...

انگار لال شده بودم...

همیشه همین بود...

همیشه همینقدر ضعیف بودم در مقابل نزدیکی اش...

سرش را پایین گرفت...

طوري که گرماي نفسش دقیقا به لب هایم میخورد...

و من نمی دانم چرا نمی ترسیدم اصلا...

لعنت به من که هنوز هم میخواستمش...


romangram.com | @romangram_com