#بغض_محیا_پارت_392

چشم گرداند از بالا تا پایین...

زبان در دهان چرخاندم بالاخره...



اما طرز نگاهش طوري بود که مضطربم میکرد...

- آ...

آقا امیرعباس...

اینجا رختکن زنونست درس...

چشمانش را عصبی بست و انگشت اشاره اش را بالا گرفت...

ناخودآگاه ساکت شدم...

- هیسسسسس...

معذب دو لبه ي چاك لباسم را گرفتم و بهم نزدیک کردم...

نگاهش کشیده شد...

پوزخندي زد و عصبی گفت...

- اون بیرون که خوب عرضه میکردي واسه بقیه...

از من دریغ میکنی که وجب به وجبشو حفظم...

دستم مشت شد از شرم و حیایی که نداشت و مرا داشت آب میکرد...

نزدیکتر آمد،قلبم کوبش گرفت...

چرا لال شده بودم و بیرونش نمی کردم...

موهایی که اطرافم ریخته بود باعث شده بود حسابی گرمم شود...

اخم در هم کردم...

- پسر عمه مودب باشید...

برید بیرون لطفا اینجا رختکن زنونست...

چشم ریز کرد...

بی تفاوت زل زد به من...

- نرم چی میشه، چی فکرمیکنی...

و پوزخند مسخره اي زد...

حرصم گرفته بود...


romangram.com | @romangram_com