#بغض_محیا_پارت_391
- راستی محیا جان الان خطبه رو میخونن...
به نظرم صحیح نباشه خانوم مطلقه تو اتاق عقد باشه...
میگن شگون نداره متوجه اي که...
براي آینده ساحل میگم...
و من انگار سطل آب یخ را رویم خالی کردند...
دستم را محکم تر کردم به دسته ي ویلچر هدي تا سقوط نکنم...
کار من به کجا رسیده بود؟!...
که به خاطر مطلقه بودنم نباید سر عقد برادرم میبودم...
به دریا اشاره کردم تا بیاید کنار هدي...
و خودم آمدم تا بروم که هدي صدایم کرد...
- محیا...
بی آنکه نگاهش کنم گفتم...
- میام هدي جان ، میام...
و قدم تند کردم سمت رختکن که خالی شده بود حالا...
و چقدر یک دل سیر گریه میچسبید...
داشتم خفه میشدم انگار...
گره شنل رااز دور گردنم باز کردم و تند تند نفس گرفتم...
شنل را با ضرب به سمت دیوار پرت کردم...
و چشمانم را روي هم فشار دادم تا اشکم نریزد...
که بی هوا پرده رختکن تکان خورد...
با دیدن امیرعباس روبرویم دل من هم انگار بدجور تکان خورد...
با دیدن چشمانش که انگار خون میچکید...
طوري نگاهم میکرد که نا خودآگاه ترسیدم...
قدمی برداشتم و پایم خورد به سکوي پشت سرم...
تعادلم را از دست ندادم و روي سکو نشستم ناخودآگاه...
و چاك لباسم که تا وسط رانم میرسید باز شد...
نگاهش کشیده شد روي پایی که حالا سفیدیش کاملا مشخص بود...
romangram.com | @romangram_com