#بغض_محیا_پارت_390

دیگه طاقت جو سنگین آنجا را نداشتم...

از آنور هم صداي یا ااﷲ گفتن مردان می آمد...

که نشان از شروع شدن مراسم عقد بود...

شنل بلند قرمز رنگم را تنم کردم...

و کلاهش را جوري تنظیم کردم که موهایم بیرون نباشد و بیرون رفتم...

و قسم میخورم زیباترین صحنه ي عمرم را دیدم...

برادرم در کنار بهترین یار و همدمم سر سفره ي عقد...

زیباترین حالت ممکن...

لبخند زدم و به سمت هدي رفتم...

که کنارش امیرعباس با همان چهره ي جدي همیشگی اش ایستاده بود...

- سلام هدي جون بیا بریم نزدیکتر...

انگار که تا آن موقع نشناخته بود مرا...

که بعد از شنیدن صدایم آنچنان به سمتم برگشت که قسم میخورم گردنش رگ به رگ شد...

هدي خندید و موزیانه وزیر چشمی به امیر عباس نگاه کرد...

- بریم محیا...

همراه هدي شدم و کنار محسن ایستادیم...

صداي آرام محسن توجهم را جلب کرد...

- خواهر ما رو ندزدن به این خوشگلی شده...

لبخندي تحویلش دادم و ایستادم تا خطبه را بخوانند...

که عمه امیرعباس کنارم ایستاد...

- خوبی محیا جون؟!...

نگاهی انداختم به نگاه کنجکاوش که روي دست من که دسته ي ویلچر هدي را گرفته بود میگشت...

- میگم عزیزم الان از ساناز شنیدم طلاق گرفتی...

چی بگم نمیدونم بگم متاسفم یا تبریک بگم...

لبخند جمع و جوري زدم...

بی توجه سرم را به سمت محسن بردم...

اما نه مثل اینکه دست بردار نبودند این مادر و دختر...


romangram.com | @romangram_com