#بغض_محیا_پارت_389

که با دیدنم حرف در دهانش ماسید...

- محیا؟خودتی؟!...

واي دختر چی شدي؟!...

چشمکی زد...

- زدي رو دست عروس...

لبخندي زدم...

- امون بدي سلام کنم؟!...

خندید و دستش را دور گردنم حلقه کرد و بوسید...

که صداي دختر عمه ساحل که نامش ساناز بود دوباره به گوشم رسید...

- آره نگار جون ماشااﷲ میگم محیا خوب روحیه اي داره...

من اگه به روز شوهرم سرم هوو بیاره خودکشی نکنم حداقل خونه نشین میشم...

این بار بلندتر گفت و صداي پچ پچ ها و نگاهایی که به سمتم برگشت،آزارم میداد...

واي شروع شد از همین حالا...

نگار چشم ریز کرد...

وبا همان لحن خودش گفت...

- اي واي ساناز جون مگه نمی دونید شما؟!...

که ساناز پرسید...

- چیو؟!...

که نگار با کمی تعلل اما محکم گفت...

- فکر می کردم بیشتر از این پیگیر زندگی پسر عمت باشی...

با این روحیه تجسس گرت...

اخمش در هم رفت...

- وا نگار جون حالا ما شدیم فضول...

نگار چشمی نازك کرد...

- چی بگم ساناز جون خودت میدونی...

اما بدون امیرعباس و محیا از هم جدا شدن...

و باز هم نگاه هاي دقیق تري رویم زوم شد...


romangram.com | @romangram_com