#بغض_محیا_پارت_388

میخواي با تاکسی برم...

محسن خندید...

- این چه حرفیه آبجی خانم...

بزن بریم که دیر شد...

دست ساحل را گرفتم و کمکش کردم تا سوار شود...

بیچاره انقدر شلنش پایین بود که جلویش را نمی توانست ببیند...

سوار شدیم و به سمت تالار رفتیم...

سکوت کرده بودم و هر از گاهی نگاهی می انداختم...

به نگاهاي عاشقانه اي که نثار هم میکردند...



بالاخره رسیدیم و من با سرعت هر چه تمام تر خودم را داخل سالن زنانه انداختم...

خجالت میکشیدم کسی مرا با این همه آرایش ببیند...

داخل رختکن مشغول آماده شدن بودم...

چند نفري هم بودند همراهم که حاضر میشدند...

چشمم افتاد به دختر عمه ساحل که همراه عمه اش آماده میشد...

که او هم مرا دید...

- عه محیا خانم خودتی؟!...

به ماشالا چقدر خوشگل شدي...

خندید و ادامه داد...

- وااﷲ هر روز خوشگل تر میشی هزار ماشااﷲ...

من اگه شوهرم یه زن دیگه داشت دیونه میشدم ماشااﷲ به روحیت...

بی حرف زل زدم به او وزبان تلخش که ادامه میداد...

که صداي نگار متوقفش کرد...

- اي بابا محیا اینجایی؟!...

دیدم ساحل امده تو و ندیدمت اومدم دنبالت...

به سمتش برگشتم که ادامه میداد هنوز...

- الان آقایون میان داخل براي عقد...


romangram.com | @romangram_com