#بغض_محیا_پارت_387

- عالی شدي ساحل عالی...

و اشک در چشمانم حلقه زد...

از عروس شدن ساحلِ از خواهر نزدیکترم...

که آرایشگر غر زد...

- اي بابا گریه نباشه ها آرایشت خراب میشه...

بالاخره اجازه از جا بلند شدنم صادر شد...

و به کمک آرایشگر لباسم را پوشیدم و جلوي آینه ایستادم...

باورم نمی شد این من بودم با این موهاي فر و مواج اطرافم و رژ سرخم...

موهایم که رنگ و لایت ملایمش دل خودم را برده بود...

و پوست سفیدم که در لباس قرمز رنگ عجیب می درخشید...

ساحل به بازویم زد...

- کوفت نگیري از من خوشگل تر شدي خره...

امیرعباس ببینتت سکته میکنه...

چشمانم گرد شد...

- مگه قراره امیرعباس تو این لباس منو ببینه...

خودش را جمع و جور کرد...

- نه بابا منم یه چی میگم...

تو به چرت و پرت من توجه نکن...

بیا بریم محسن زیر پاش علف سبز شد...

از آرایشگاه بیرون آمدیم و دیدم نگاه مشتاق محسن که روي همسرش میگشت...

لبخندي زدم و کنار ایستادم...

تا مزاحم صحنه ي عاشقانه شان نباشم...

خنده ام گرفته بود از محسنی که تا جایی که امکان داشت شنل ساحل را پایین کشید...

محسن انقدر حساس بود و نمیدانستم؟!...

بالاخره گلویی صاف کردم...

سلام خان داداش...

یه گوشه چشمی به ما بکنید بد نیستا...


romangram.com | @romangram_com