#بغض_محیا_پارت_386

خندیدم...

و من چقدر دلم تنگ شده بود براي این دور هم جمع شدن هاي بی غم زنانه ي مان...

غم که بود...

اما انگار فراموش کرده بودیم همه...

و چی بهتر از این میتواند باشد؟!...

عشق درد است از آن دردهاي خوش آیندي که راضی به هیچ مسکنی نخواهی شد وقتی بسراغت می آید...

بالاخره روز عقد هم رسید...

و خدا میداند چطور هدي و مینا اول صبح هماهنگ کرده بودند...

و بالاي سرم ظاهر شدند و مرا کت بسته تحویل ساحل دادندتا مرا با خودش ببرد...

و من غر میزدم...

- ولم کنید بابا...

عروس یکی دیگستا...

اما گوششان بدهکار نبود...

نتیجه اش شد نه صبح توي ماشین عروس و داماد چرت زدن و باز هم خرمگس معرکه شدن...

اما به نظر نمی آمد آنها هم از چنین وضعیتی ناراضی باشند...

وقتی روي صندلی آرایشگاه نشستم هنوز خواب بودم...

انگار ساحل داشت سفارشات مینا و هدي را به آرایشگر میداد...

و انگار نه انگار داشتند راجع به پوشش من نظر میدادند...

بی خیال نشستم...

اما ساعتی که گذشت دیگر بی خیال نبودم و بدجور کلافه بودم...

خسته شده بودم...

بالاخره کار ساحل تمام شد...

خنده ام گرفت...

ساحل عروس بود و کارش زودتر از من تمام شده بود...

با دیدنش دهانم از تعجب باز ماند...

با آن لباس گلبهی و ابرو هاي هشتیه تمیز شده اش و آرایش دلبرش گمان کنم قلبی براي برادر بیچاره ام نگذارد...

چشمکی زدم...


romangram.com | @romangram_com