#بغض_محیا_پارت_385

رو به من کرد...

- عجب پوستی داري دختر...

همینکه من چشم امیرعباسو پر نمیکنم...

پس بگو از کجا آب میخوره...

چپکی نگاهش کردم...

شوخی میکرد و خودش هم میخندید...

منهم به خنده انداخت...

وقتی لباسم را جلوي زن عموها و عمه و مادر پوشیدم هم...

همه نظر مثبت داشتند...

و عمه به نگار گفت تا برایم اسپند دود کند...

و گفتم به همه سلیقه هدي بود...

مادر هم که اخم کرده بود وگله میکرد از لختی بودن لباس...

که عمه گفت...

- مژگان جان تلخی نکن دیگه...

بچم تو ذوقش میخوره...

مجلس که زنونست...

مادر سري تکان داد...

- چی بگم مرجان...

آخه درسته دختره تازه مطلقه شده همچین لباسی بپوشه، مردم چی میگن...

کمی دلم شکست از حرف مادر...

که به حرف مردم بیشتراز من و خوشحالیم دل میداد...

اخمی به چهره نشاندم...

ساحل دنبال حرف مادرش را گرفت...

- راست میگه مامانم زن دایی به کسی چه آخه...

مادر سري تکان داد...

- وااﷲ چی بگم...

از خوشگلیت که هزار برابر شده میترسم چشم بخوري مادر...


romangram.com | @romangram_com