#بغض_محیا_پارت_384
حرف میزدیم و میخندیدیم...
مطمئنا هر کس مارا می دید حتی فکرش را هم نمی کرد ما روزي هووي هم بوده ایم...
همانطور که بستنی مان را میخوردیم و قدم میزدیم...
به ویترین مغازه ها هم نگاهی می انداختیم...
که هدي گفت...
- محیا ببین اون لباسه چه شیکه...
نگاهی کردم به لباس بلند دکلته اي که تا زانو چاك داشت...
و قرمز خوشرنگش بدجوري تو چشم میزد...
- مسخره نشو هدي ...
من اینو روم نمیشه نگاه کنم،چه برسه به این که بپوشمش...
- حرف نزن بابا...
بریم ببینم چی داره...
و خدا می داند چطور با آن لباس کذایی مرا بزور داخل پرو کرد...
به تن کردم و خودم خیره ي خودم شده بودم ..عجیب تضاد رنگ قرمز با پوست سفیدم به چشم میزد و زیبا بود...
اما لختی بودنش کمی اذیت میکرد...
ولی انگار از دوخت زیباي لباس هم نمیشد گذشت...
هدي در زد و لاي در را باز کرد...
همانطور خیره خیره نگاهم میکرد...
لب زدم...
- خوبه؟!...
- خوبه؟!...
عالیه دختر...
سري تکان دادم و بیرون آمدم...
هدي هم لباس گلبهی رنگ گشادي را انتخاب کرده بود...
که حتی پروش هم نکرد...
اما آن هم بسیار زیبا بود...
از مغازه که بیرون آمدیم رو به من کرد...
romangram.com | @romangram_com