#بغض_محیا_پارت_383

باز هم چیزي در نگاهش نبود...

باز هم خودش را نزدیکم کرد...

- محیا من خودم حس عشق و تجربه کردم...

میبینم که بدجور می خوایش...

واسه من فیلم بازي نکن...

با دهان باز نگاهش کردم...

عقب رفت وتکیه داد به صندلی اش و خندید...

- چیه خیلی عجیبه که عشقت به شوهرمو انقدر خوب درك میکنم...

چشمکی زد...

- عیبی نداره اون شوهر خودت بوده...

بعدنم میشه دوباره...

خودش را سرگرم ناخن هایش کرد...

و من همانطور مات نگاهش میکردم...

خندید و بشکنی رو به روي صورتم زد...

- حالام پاشو کمک کن حاضر شم بریم بیرون...

ببینیم چی میتونیم بخریم واسه این جشن...

و من با هم متعجب نگاهش میکردم...

چه راحت حرفش را زد و آب پاکی را روي دستم ریخت...

و حالا هم چقدر قشنگ حرف را عوض کرد...

ضربه اي به بازویم زد...

- با توام دختر پاشو...

تکانی به خودم دادم از جا بلند شدم...

بی آنکه اشاره اي به حرف هایی که میانمان زده شد اشاره اي بکنم...

خودم حاضر شدم هدي را هم حاضر کردم...

کمی سخت بود جا به جا کردن صندلی هدي...

اما به لذت با او بودن که نمی چربید...

با هم راهی پاساژ شدیم...


romangram.com | @romangram_com