#بغض_محیا_پارت_382

هیچ وقت نمی خواستم...

چرا همه سعی میکنند منو نادیده بگیرن...

به قول خودتون من راحت می تونم مثل یه آدم عادي زندگی کنم...

پس چرا باید زندگیمو کنار یه آدم که حتی رغبت نمی کنه بهم دست بزنه، بگذرونم...

دهان باز کردم تا چیزي بگویم...

دستش را بالا برد...

- بسه محیا...

کسی واسه زندگیش می جنگه که طرفو دوست داشته باشه...

امیرعباس هیچ چیزیو تو دلم تکون نمی ده...

از اولم تکون نمی داد...

با دهان باز نگاهش کردم...

- پس اونهمه اصرار براي ازدواجتون براي چی بود؟!...

نگاه عاقل اندر سفیهی به من انداخت...

- تا حالا شده انقدر پست بشی که واسه حفظ آبروت از آدم هاي دیگه استفاده کنی؟!...

امیرعباس عاشق بود و بهترین گزینه براي من که لب پرتگاه بودم...

به چشمانش زل زدم...

هیچ احساسی در صورتش نبود...

هیچ وقت نشده بود انقدر جدي حرف بزند راجع به گذشته اش...

گذشته اي که به قول خودش تا آخر عمر شرمنده اش میکرد...

دهانم مثل ماهی بیرون از آب افتاده تکون میخورد...



چیزي در دلم تکان خورد از شنیدن جمله اش که گفت...

" امیرعباس عاشق بود"...

میروم و نمیرود ؛ ازسر من ، هواي تو...

همانطور زل زده بود به من و ادامه داد...

- محیا تا کی می خواي نقش بازي کنی...

چرا جوري راجع به امیرعباس حرف میزنی که انگار با یه نگاهش دلت نمیره براش...


romangram.com | @romangram_com