#بغض_محیا_پارت_381

حالا واسه منه ویلچر نشین چه فرقی می کنه چی بپوشم...

کی به من نگاه میکنه...

نگاه ملامتگرم را رویش پاشیدم...

- هدي خسته نشدي؟!...

می تونی با یه دوره درمان دوباره مثل یه آدم عادي باشی ..آخه دختر چرا لج میکنی؟!...

نگاهم کرد...

عمیق...

انقدر که در جانم رسوخ کرد...

- من وقتی یه آدم عادي میشم که یه زندگی عادي داشته باشم با یه شوهر عادي...

خندیدم و میان حرفش پریدم...

- امیرعباس غیرعادیه؟!...

چشمکی زدم...

- آره فکر کنم چشماش لوچ باشه، منم یه چیزایی فهمیدم...

لبخند روي لب داشتم...

اما از دلم خدا میداندکه هروقت اسمش روي لبم جاري میشدتک تک سلول هایم نامش را فریاد میزدند...

بی آنکه لبخند بزند نگاهم کرد...

شاید بخاطر فاصله ي نزدیکمان بود که انقدر نگاهش رسوخ میکرد در قلبم...

- فکرمیکردم درك کنی ترحم چه زجري به آدم میده...

نزدیک تر شد...

- هر لحظه توي این خونه دارن جونمو میگیرن همه با این نگاها میفهمی یعنی چی محیا؟!...

چشمانم در نی نی چشمانش لغزید...

می فهمیدم خوب هم میفهمیدم...

لب فشردم...

- خب با شوهرت صحبت کن...

یه جاي دیگه برید زندگی کنید...

دیدم دستانش را که روي دسته ي ویلچر محکم شد - ..د نشد اون شکنجه گاه اصلی من میشد اونوقت...

محیا چرا نمی فهمی من امیرعباس و نمی خوام...


romangram.com | @romangram_com