#بغض_محیا_پارت_380
اما اختیار دار ساحل امیرعباسه...
خودتون میدونید ..نگاهی انداختم به امیرعباس...
چه جالب که صاحب اختیار همه هم بود این مرد...
امیر عباس سري تکان داد...
- آقاجون من حرفی ندارم...
ایشالا خوشبخت بشن...
و نگاهش روي من ثابت ماند...
آب دهانم را قورت دادم و زورکی لبخند زدم...
مادر هم لبخندي به لب آورد...
- مرجان خانوم پس مبارکه؟!...
عمه لبخندي زد...
- مبارکه انشااﷲ...
و من خوشحال از شادي عزیزترین هاي زندگیم...
قرار عقد را ده روز دیگرگذاشته بودند...
و من و ساحل حسابی تلخی روز هاي نبودن محسن را در آوردیم...
البته ساحل با شوهرش خرید می رفت و کارهاي عقد را انجام میداد...
و به قول خودش منهم سربارشان بودم...
شاید بهترین روز هاي عمرم را میگذراندم...
هر روز خرید و تفریح با عزیز هاي زندگیم ...
و من دائم مسخره می کردم محسن را...
که چه حسی دارد وقتی فردا عقدش هفت صبح باید آماده باش باشد...
به خواسته ي مادر مراسم عقد محسن در تالار برگذار میشد...
تقریبا دو روز مانده به عقد و من هنوز لباسی نداشتم...
رو به هدي که شربت آلبالویش را هم میزد کردم...
- هدي تو لباس داري واسه جشن؟!...
شانه اي بالاانداخت بی تفاوت...
- آره...
romangram.com | @romangram_com