#بغض_محیا_پارت_379
دختر تو رو چه به شهربازي آخه...
خندیدم...
- نمی دونی چه کیفی داد ..جات خالی بود...
چشمکی زد به من...
- بله دیدم خانوم مارو یادش رفته بود بس که کیف کرده بود...
نگاه خجالت زده ام رااز محسن گذراندم و به مادر رساندم...
نگاهم با نگاه ملامتگر مادر گره خورد...
لب فشردم و رو به محسن کردم...
- حالا تا کی مرخصی داري؟ ..!نگاهم کرد...
- یک هفته مرخصی دارم...
مکث کرد...
- آموزشیم تموم شده اما...
نگاهی به امیرعباس کرد...
- به لطف امیرعباس دیگه تهرانم...
خدمتمو همینجا میگذرونم...
صبح میرم دو میام...
چشمانم گرد شد از شدت شادي پریدم بغلش...
و نگاهم خشک شد به چشمان پر امید و فروغ ساحل...
محسن دست مرا از گردنش جدا کرد...
- صبرکن دختر حرفم تموم شه...
نگاهی گرداند میان همه و ادامه داد...
- حالا که همه جمعن میخوام با اجازه آقاجون...
دوباره مکث کرد...
- عقد خودم و ساحل رو جلو بندازم...
چقدر زندگی قشنگ می شود وقتی کسی را داشته باشی که پا به پاي تو دیوانگی کند.
آقاجون تسبیح گرداند...
- چه عیبی داره بابا جان...
romangram.com | @romangram_com