#بغض_محیا_پارت_378

- عالی...

مگه میش آدم داداششو بعد دوماه ببینه عالی نباشه...

به همه صبح بخیر گفتم...

که نعیم طعنه زد با خنده...

- دختر عمو صبح نیست دیگه ظهره...

یه سره یا کله پایی یا تا لنگ ظهرخواب...

بیچاره زن عمو که باید ترشی بندازت...

خندیدم به حرفش و او یکباره لبخندش جمع شد...

نگاهم میان نعیم و امیرعباس ردو بدل شد...

و فهمیدم از کجا آب میخورد که خنده نعیم جمع شد و جدي شد...

بی تفاوت دستم را روي شانه ي هدي گذاشتم و بوسیدمش...

- احوال هدي خانوم...

لبخندي به رویم زد ..و به سمت محسن رفتم...

که با دست اشاره میکرد به من تا کنارش بشینم...

کنارش رفتم...

و دیدم نگاه حسرت بار ساحل را بر روي جاي نشستنم...

با بدجنسی ابرویی بالا انداختم...

و خودم را به محسن نزدیک تر کردم...

- چه خبر داداش...

دیشب حالم بد شده شرمنده...

رفته بودم شهربازي فکرکنم سه چهار باري سوار شدم...

که به این روز افتادم...

چایی که امیرعباس داشت می نوشید به گلویش پرید...

چایی که امیر عباس داشت می نوشید به گلویش پرید...

از شدت سرفه سرخ شده بود...

محسن بلند خندید...

- هنوزم بچه اي محیا...


romangram.com | @romangram_com