#بغض_محیا_پارت_377

حداقل او که می دانست خبري نیست چرا مادرش را متقاعد نمی کرد...

تا بیشتر خواسته یا نا خواسته دل این دختر را نشکند...

سرم بدجور گیج میرفت...

نگاهی به هدي انداختم...

و از تک تک خانواده گذراندم چشمانم را...

و به کمک محسن داخل اتاقم خوابیدم...

حال بدم بیشتر اجازه نداد فکر کنم...

به این که چقدر حامی به این محکمی داشتن خوب است...

محسن انگار یک دیوار محکم بود...

خدا کند ضعف لعنتی زود تمام شود...

صبح که ازجا پاشدم کمی رخوت داشتم...

اما آنقدر ذوق آمدن محسن را داشتم...

که بی تفاوت هر چه دم دستم آمد پوشیدم...

تا به سراغ برادرم بروم...

پایین رسیدم همه بیدار بودند...

مرد ها تلویزیون می دیدند...

و زن عمو ها هم کنار شوهرشان نشسته بودند...

مادر و عمه هم با هم صحبت می کردند...

نگاهی به لپ هاي اناري ساحل انداختم...

که رو به روي محسن نشسته بود...

و دزدکی برادرم مرا دید میزد...

خنده ام گرفته بود...

سلام بلندي کردم به آقاجون که روي مبل نشسته بود و متفکر به بچه هایش زل زده بود...

- سلام آقاجون صبح بخیر...

- سلام دخترم...

بهتري بابا؟!...

تک خنده اي کردم...


romangram.com | @romangram_com