#بغض_محیا_پارت_376

محیا مادر خوبی؟!...

سري تکان دادم...

اما حال صحبت کردن هم نداشتم...

محسن زیر بغلم را گرفت و بلندم کرد...

شرمنده نگاهش کردم که بانگاه مهربونش دلم را گرم کرد...

- آبجی خوشگله ي ما چی شده،اي بابا؟!...

از کنار عمه که گذشتم انگار چشمانش برق میزد...

اما انقدر حالم وخیم بود که به برق چشماي عمه فکر نکنم...

که آقاجون محسن را صدا زد...

- محسن بابا بپوش بریم دکتر...

محسن سري تکان داد...

دستم را روي دست محسن گذاشتم...

نه داداش، یکم استراحت کنم بهتر میشم...

که عمه صدایش در آمد...

- نه مادر بهتره بري دکتر...

شاید...

شاید خبري باشه با این حال و روز تو...

چشمانم گرد شد از حرف عمه...

سریع نگاهم را به هدي کشاندم...

بی تفاوت فقط نگاه میکرد...

حالا دلیل برق چشمان عمه را میفهمیدم...

لب فشردم تا چیزي نگویم...

تا بی حیایی نباشد...

خودم را بیشتر تکیه دادم به محسن ...

و روبه عمه با بی حالی گفتم...

- چیزي نیست عمه جان ..استراحت کنم خوب میشم...

نگاهی انداختم به امیرعباس که بی خیال پشت هدي ایستاده بود...


romangram.com | @romangram_com