#بغض_محیا_پارت_375
مادر هم ملامتگر نگاهم کرد...
- کجا بودي؟!...
انگار نه که گفتم داداشت میاد...
محسن لبخندي زد...
- اي بابا مادر ول کنید تو رو خدا...
الان که اومده خوب و خوشیم...
مادر لبخندي به محسن زد...
وارد هال شد...
بعد از مدت ها همه دور هم بودند...
ذوق کردم و به همه سلام کردم...
البته خدا می داند با چه حالی...
پرواز کردم به سوي هدي که روي ویلچر با لبخند نشسته بود و نظاره گر بود...
تقریبا خودم را پرت کردم روي صندلی کنارش...
سرش را به سمتم خم کرد...
- خوبی؟ !چرا اینقدر زردي؟!...
آب دهانم را که ترش شده بود قورت دادم...
و سري تکان دادم...
اما دوام نیاوردم...
و تمام محتویات معدم به حلقم هجوم آورد...
به سمت سرویس دویدم...
و انقدر حالم بهم خورد تا دیگر چیزي براي بالا آوردن نداشتم...
هر چه عق میزدم فقط زردآب بود...
از طرفی جیغ هاي ساحل و کوبانده شدن در روي اعصابم بود...
به سختی در را باز کردم...
همانجا روي زمین سرخوردم...
مادر روي صورتش کوبید...
- خاك بر سرم چرا اینجوري شدي...
romangram.com | @romangram_com