#بغض_محیا_پارت_374

تماس گرفتم با ساحل...

به دقیقه نرسیده جلوي در بود...

کمکم کرد و وسیله هایم را برداشت...

و زیر لب غرغر کرد...

- نگاش کن...

رفتی کف بازارو طی زدي اومدیا...

انگار نه انگار داداشش اومده...

عین خیالش نیست...

همانجا ایست کردم و دستم را روي پیشانی ام گذاشتم...

- اي واي محسن...

در را با پا هل داد ساحل...

اما برادر مهربانم،برادر باگذشتم انگار نه که فراموشش کرده بودم...درگاه در ایستاده بود...

و آغوش برایم باز کرد ..خودم را در آغوشش انداختم...

و اشک به چشم آوردم...

از سربی مویی که حتی جذابترش کرده بود به نظرم...

با اخم مرا از خودش جدا کرد...

- محیا خوبی؟!...

چقدر سردي؟!...

لبخند کم جانی زدم...

- خوبم داداش...

صورتش را بوسیدم...

خواهرانه وبا عشق...

چقدر شرمنده بودم از فراموشی ام...

نگاهم کشیده شد به اخم هاي در هم امیر عباس...

که کمی عقب تر ایستاده بود...

و چه خوب که نگاهم نمی کرد...

تا توبیخ کند مثل همیشه مرا...


romangram.com | @romangram_com