#بغض_محیا_پارت_373

اما وقتی پایین آمدم تمام بدنم شروع کرد به لرزیدن...

طوري که خودم هم تعجب کرده بودم...

چشمانم را روي هم گذاشتم و سعی کردم محکم باشم و راه بروم...

به هر سختی بود خود را به یک مارکت کشاندم...

تا چیز شیرینی بخورم و حالم جا بیاید...

یخ در بهشت کمی حالم را بهتر کرد...

کمی نشستم و به ساعت نگاه کردم...

ساعت ده و ربع بود...

از جا بلند شدم که به خانه بروم...

اما هنوز کمی ضعف داشتم...

موبایلم زنگ خورد ونام ساحل روي گوشی چشمک میزد...

جواب دادم...

صدایش میان گوشی پیچید...

- محیا خانم خوب تنها تنها میري صفا...

بی حال جوابش را دادم...

- ساحل تو رو خدا ول کن...

یه ربع دیگه میرسم آماده باش بیا کمکم...

اصلا حال خوشی ندارم...

نگران شد، انگار صدایم بی حال بود...

- محیا خوبی؟!...

- آره...

آره...

فعلا...

وبا سرعت بیشتري راندم...

با سرعت بیشتري راندم...

بالاخره به خانه رسیدم...

با دیدن در خانه انگار دنیا را هدیه دادند به من...


romangram.com | @romangram_com