#بغض_محیا_پارت_372

- سلام نگار جان...

آقاجون تو اتاقشه...

- سلام محیا...

اره، صبر کن الان می برم تلفنو...

یکی دو قیقه منتظر شدم ...

تا صداي گرم آقاجون میان گوشی پیچید...

- سلام آقاجون...

- سلام دخترم، انجام شد کارت؟!...





- بله خدارو شکر...

آقاجون با اجازتون میشه امشب یکم دیر بیام؟!...

تا یازده خونه باشم؟!...

آقاجون کمی سکوت کرد...

-کاري داري بابا جان؟!...

کمی خجالت میکشیدم...

- راستش آقاجون میخوام برم یکم با خودم خلوت کنم...

ماشین هم هست...

تو خیابان نیستم...

- باشه باباجان...

دیرتر از یازده نیا دیگه نگران میشم...

چشم آقاجون...

تلفن را قطع کرد و یک راست به سمت ارم راندم...

و هر چه وسیله بازي خطرناك بود سوار شدم...

می خواستم تخلیه شوم...

رنجر آخرین بازي اي بود که سوار شدم...

دوباره و سه باره سوار شدم...


romangram.com | @romangram_com