#بغض_محیا_پارت_371

خنده ام گرفته بود...

نمی دانم امروز چرا اینقدر خوش اشتها شده بودم؟!...

نگاه به ساعت کردم...

از 5 هم گذشته بود...

تا تاریکی هوا مانده بود خیلی...

دلم خانه را نمی خواست...

تنها بودن می خواست...

می خواستم کمی از استرس و هیجانم تخلیه شود...

به نظر شهربازي بد فکري نمی آمد...

اما باز نبود الان...

راه کج کردم به سمت پاساژ کنار رستوران تا کمی وقت کشی کنم...

که حاصلش ست کامل یشمی و خردلی رنگی بود...

از کیف و کفش گرفته تا مانتو و لباس زیر...

هر چیزي می دیدم میخریدم...

انگار میخواستم فقط به خودم برسم...

دلم نمی خواست به جز خودم به کس دیگري فکر کنم...

خرید هایم انقدر زیاد بود،که روي انگشتانم رد انداخته بودند...

خریدها را داخل ماشین گذاشتم...

وپشت رل نشستم...

نگاه به ضبط کردم...

اي کاش سی دي می آوردم و گوش می دادم...

بی خیالش شدم...

روي فرمان ضرب گرفتم...

پیش به سوي هیجان...

اما قبل از آن شماره ي خانه را گرفتم...

تا از آقاجون کسب اجازه کنم...

دو بوق نخورده گوشی برداشته شد...


romangram.com | @romangram_com