#بغض_محیا_پارت_370

در دلش انگار داشت مسخره ام می کرد...

بالاخره زبانش را تکان داد مردك خوش تیپ...

- موردي نیست خانم...

من هم کار دارم و البته مقصر هم هستم...

روزتون خوش...

به سرعت رفت و سوار ماشینش شد...

و من همانجا مات ایستادم...

جذبه کلامش بسیار زیاد بود...

سري تکان دادم و سوار ماشین شدم...

و به راهم ادامه دادم...

در همان خیابان بود دانشگاه کذایی...

ثبت نام بسیار سخت بود...

و طاقت فرسا ترین قسمتش دقیقا همان منتظر بودن در صف عریض وطویل دانشجویان...

براي ارائه مدارك بود...

اما هر چه که بود بالاخره تمام شد...

نگاهی سرشار از لذت به کارت دانشجویی ام کردم...

و تصمیم گرفتم خودم را مهمان کنم به این مناسبت و دلی از عزا در بیاورم...

به رستوران شیکی در همان نزدیکی رفتم...

این بار با دقت نگاه کردم به جلوي ماشین...

با کمی دقت متوجه شدم که ماشین من هم کمی قُُر شده است...

شانه اي بالا انداختم و وارد رستوران شدم...

صداي جیرینگ زنگوله هایی که در را باز کردم و به صدا در آمده بود،قلبم را سرشار از حس خوب کرد...

لبخندي زدم...

دیزي میچسبید آن موقع البته...

حسابی به شکمم رسیدم...

با دیزي و نان سنگک و ترشی لیته ي لذیذ...

تکیه دادم ،از شدت سیري صاف نمی شدم حتی...


romangram.com | @romangram_com