#بغض_محیا_پارت_369
ذوق زده بودم بدون ماشین بودن واقعا سخت بود...
ماشین قبلی را هم زیاد بیرون نمی آوردم...
اما با این یکی انگار راحت خواهم بود...
در را باز کردم و دیدم دویست و شش سفید رنگی که جلوي دربود...
دزدگیرش را زدم تا مطمئن شوم خودش هست...
استارت زدم و با کمی استرس شروع کردم...
به ماشین دنده اي عادت نداشتم و کمی کارم را مشکل میکرد...
کمی که گذشت مسلط تر شدم...
به ساعت نگاه کردم...
کمی دیر شده بود...
کمی سرعتم را زیاد کردم ...
که همان لحظه از فرعی اي ماشینی جلوم پیچید...
محکم روي ترمز زدم...
اما کار از کار گذشته بود و ماشین ها به هم خورده بودند...
با عصبانیت پیاده شدم و راننده ي روبه رو هم...
و از طرفی هم نگران دیر شدن و گیر کردن در صف عریض ثبت نام بودم...
چشمانم را کمی روي هم گذاشتم تا آرام شوم...
مرد جوانی رو به رویم ایستاده بود حالا...
وبا دقت وارسی میکرد ماشینش را...
نگاهی انداختم اتفاقی نیوفتاده بود...
اما کمی گوشه ي ماشین او خراش برداشته بود...
رو کردم به او...
- آقاي محترم یکم با احتیاط تر می روندید بد نبود...
من واقعا وقت ندارم بایستم تا افسر بیاد...
با اینکه شما مقصر هستید اما ایراد نداره...
هر چقدر فکر می کنید هزینه ي صدمه دیدن ماشین تون میشه،پرداخت میکنم...
تا الان در سکوت نگاهم میکرد...
romangram.com | @romangram_com