#بغض_محیا_پارت_368

و به قول خودش از مریضی اش خوشحال بود...

چون توانسته بود غبارهایی که روي روحش را پوشانده بود عقب بزند...

و زندگی کند...

* بی حرص و طمع و بازي دادن کسی...

دور میز جا نبود و کنار اوپن لقمه ي اهدایی ساحل را گرفتم...

و گازي به آن زدم...

اشتهایم عجیب باز شده بود...

تقریبا آخرین نفر در آشپزخانه مانده بودم...

اما هنوز در حال لمباندن بودم به قول مینا...

امیرعباس و عمو و زن عمو پروانه در آشپزخانه مانده بودند...

و مادر و عمه ي بیچاره هم مشغول شستشوي ظرف ها...

بالاخره دل کندم از نون و پنیرو گردو...

که صبحانه مورد علاقم بود ..و آخرین لقمه را هم فرو دادم...

و روي عمه و مادر را بوسیدم و خدافظی کردم...

نزدیک زن عمو آمدم تا او را هم ببوسم...

اما صداي امیر عباس باعث شد به سمت او برگردم...

سوئیچی روي میز گذاشت...

- براي توئه محیا جان...

نگاهش کردم منتظر...

- ماشین رو برات عوض کردم...

با پول باقی مونده یه دویست و ششst خوب میشد خرید...

خریدم برات جلوي دره...

عمیق نگاهش کردم...

تا دم زبانم آمد که بگویم...

میخواستم خودم ماشینم را بخرم...

اما صلاح نبود غرورش را بشکنم جلوي مادر و دایی اش...

سري تکان دادم و بی تشکر به راهم ادامه دادم...


romangram.com | @romangram_com