#بغض_محیا_پارت_367
و طلاق میخواست...
و میگفت تا رضایت ندهد ..رضایت به هیچ گونه درمانی نمی دهد...
و هر روز وضعش وخیم تر میشد...
حالش را درك می کردم...
دوست نداشت مورد ترحم امیر عباس باشد...
و بارها گفته اگر حداقل خودش عاشق امیرعباس بود...
می ایستاد پاي این زندگی...
و شوهرش را شیداي خود می کرد...
اما معتقد بود زندگی او و امیرعباس به اتمام رسیده...
چون اعتماد و احترام در آن میان نیست...
و تنها رشته ي نازك ترحم و مسئولیت پذیري امیرعباس این رابطه را نگه داشته...
حتی با خجالت از روابط خصوصیاش گفت...
که امیرعباس با وجود زیبا بودن هدي هیچ تمایلی به او ندارد...
و هدي هم مایل به نزدیکی به او نیست...
یادم می آید روزي که براي اولین بار کمکش کردم حمام کند...
خصوصی ترین هایش را برایم رو کرد...
انقدر میفهمیدم که میخواهد جوري براي من رو کند...
که رابطه اي میان او و امیرعباس نیست...
تا من دلگرم شوم...
خنده دار نبود؟!...
هوي سابق من رفیق جون جونی ام شده بود...
و براي رسیدن من و شوهرش از جان مایه گذاشته بود...
و رفع رجوع میکرد انچه میان او و شوهرش بوده یا نبوده...
حتی از آن به بعد تنها من حق داشتم...
در استحمامش کمک او کنم...
و بعد از آن با عشق موهاي ابریشمیش را شانه میزدم و می بافتم...
فهمیده بودم هدي روح بزرگی دارد...
romangram.com | @romangram_com