#بغض_محیا_پارت_366

کفش و کیفم را که کوهی از مدارك داخلش بود همراه کردم با خودم...

که صداي مادر که از لحظه ورودش هم دل میزد براي گفتن چیزي متوقفم کرد...- محیا...

و من دلم لرزید...

از لرزش صداي از سرشوقش...

- شب محسن میرسه انشااﷲ...

انگار همان لحظه بال در آوردم...

و به آسمان پرواز کردم...

با شوق محکم در آغوش گرفتم مادررا...

دست به دست هم پایین آمدیم...

به جز آقاجون همه سر سفره ي صبحانه بودند...

سلام دادم و دست روي ویلچر هدي گذاشتم و سرش را بوسیدم...

- امروز چطوري هدي جان...

لبخند به رویم زد...

* دیدم برق رضایت را در چشمان همه از صمیمیت بینمان...

هدي در این چند وقت ثابت کرده بود که ذات اصلیش پاك است...

و با هم مثل دو دوست صمیمی شده بودیم...

پارك میرفتیم...

سینما می رفتیم...

و با هم وقت می گذراندیم...

هیچ وقت راجع به علاقه میان من و شوهرش هم صحبت نکرد...

با اینکه میدانستم کامل میداند همه چیزرا...

تا معذب نشوم...

اما فهمیده بودم این ویلچرنشینی اش هم سوغات لجبازي اش با امیرعباس بود...

به سر طلاق دادنش...

دکتر گفته بود با کورتون درمانی تا سال هاي سال می تواند مثل یک آدم عادي زندگی کند...

بی هیچ مشکلی...

اما هدي لج کرده بود با امیرعباس...


romangram.com | @romangram_com