#بغض_محیا_پارت_365

امشب چوب خطم پربود،به اندازه ي کافی کشیده بودم...

خسته تر از آن بودم که بخواهم به چیز دیگري فکر کنم...

هر کسی ظرفیتی داشت...

و من نمی دانستم چرا این ظرف لعنتی من پر نمی شود...

روزها سریعتر از آنچه که من فکر میکردم از پی هم میگذشت...

روز ثبت نام دانشگاه بود...

و من از آنروز رسما یک دانشجو میشدم...

ذوق زائدالوصفی داشتم...

اینقدر که از صبح خواب را ازچشمانم ربوده بود...

با دل استراحت حمام کردم...

و مناسبترین لباس را براي پوشیدن انتخاب کردم...

و روي تخت انداختم...

موهایم را شانه میزدم که تقه اي به در خورد...

مادر بود ..که با لبخندش زندگی هدیه میکرد به دخترش...

قرآن به دست...

نگاهی کرد...

- الهی قربون اون موهاي کمندت برم...

موهایم را پیچاندم و با کش دورش را محکم بستم...

و پرواز کردم به سمت مادر تازه مهربان شده ام...

و گونه اش را بوسیدم...

زیر لب دعایی خواند و فوت کرد به صورتم...

لبخند از ته دل حقم بود مگر نه؟!...

مانتوي آجري رنگم را که با شال لیمویی ام ست کرده بودم...

بادقت پوشیدم و چادرم را رویش فیکس کردم...

ومادر زیر لب همانطور دعا میخواند...

و فوت میکرد به سمتم...

زیر چشمی نگاهش کردم ...


romangram.com | @romangram_com