#بغض_محیا_پارت_364
بالاخره لب باز کرد...
و همزمان با کلامش اشکش چکید...
- خیلی اضافیم نه؟!...
و انگار اشک هایش مسابقه گرفتند...
امیرعباس جلو آمد وبازویش را گرفت...
- بریم تو هدي...
میان حرفش پرید...
و بازویش را با ضرب از دست امیرعباس خارج کرد...
و رو به او گفت...
- حالم از ترحم بهم میخوره امیرعباس...
بس کن...
چرا داري عذاب میدي خودتو و این بیچاره رو...
من حتی دوستم ندارم...
بفهم...
برا من دل نسوزون،من چیزیم نیست...
ببین...
و با دست به سر تا پاي خودش اشاره کرد...
- تا کی میخواي فردین قصه باشی؟!...
هااان ...
برو دنبال زندگیت...
بغضم را قورت دادم...
می توانستم حال هدي را درك کنم...
درك میکردم چطور تلاش میکند براي حفظ پس مانده هاي غرورش...
درد ترحم برانگیز بودن را چشیده بودم،آنهم بدجور...
قبل از آنکه اشک هایم بریزد به سمت اتاقم رفتم...
و با بی حوصلگی چادر ولباس هایم را کندم از تن...
و روي تخت انداختم بدن کرختم را...
romangram.com | @romangram_com