#بغض_محیا_پارت_363

و به سمت در رفتم...

منتظرش شدم کمی بعد آمد...

کلید را داخل قفل انداخت و داخل شدم...

و با ضرب و بی مقدمه به دیوار کنار در حیاط کوباندم...

وبا دستانش محصورم کرد...

و خیره ي چشمانم شد...

بی دفاع خیره اش شدم...

مشتی به کنار سرم زدو سرعت زیاد کرد به سمت در...

و من نگاهم قفل هدایی ماند که کنار پنجره شاهد بود همه چیز را...لب گزیدم...

" لعنت به من و عشق سیاهم"...

از کنار امیرعباس...

تند تند پله ها را تا بالا طی کردم...

درست روبه رویم...

جایی حد فاصله اتاق هایمان با هم ایستاده بود...

موهاي بلند و فر زیبایش اطرافش پخش بودند...

و با آن لباس سرتاسري بلند خانگی که اندام موزونش را به خوبی نشان می داد...

چشم هر بیننده اي را خیره میکرد...

و در دل حق دادم که امیرعباس روزي شیدا و واله ي این دختر لوند شود...

و به من ترجیح دهد...

هدي واقعا هوس انگیز و زیبا بود...

نی نی چشم هایش در اشک میلغزید...

صداي قدم هاي امیرعباس از پشت سرم می آمد...

برنگشتم نگاهش کنم...

در عوض جلو رفتم جایی نزیکتر به هدي...

هیچ حرفی نداشتم که بگویم...

چیزي که دیده بود شرم آور بود...

انگار پشت سریم هم چیزي براي گفتن نداشت...


romangram.com | @romangram_com