#بغض_محیا_پارت_362

چشمانش مصحورم میکند...

" - جان منی...

از آن منی...

جانان منی...

جانان بیا"...

هر نفس نزدیک میشد...

و من مصحور صداي زیبایش که برایم شعر خواند...

بی هیچ دفاعی...

امیرعباس مرا خلع صلاح می کرد...

یک نفس مانده بود تا دوباره مال او شوم...

مکث کرد...

- جنگیدن واسه لمس نکردنت به اندازه کافی برام ریاضت هست...

انگشت اشاره اش را روي گونه ام کشید...

- باور اینکه دیگه مال من نیستی داره میکشتم...

هر لحظه میخوام تموم کنم این بازي تلخ مسخره رو...

کمی دور شد...

- از من دوري کن محیا...

من خطرناکم...

براي تو و زندگیت خطرناکم...

جنونم به تو همه رو به آتیش میکشه...

انگار مسخ باشد...

ادامه داد...

- بدجور میخوامت...

و من پشت لبهاي قفل شده ام...

قلبم فریاد خواستنش را میزد...

بی مکث اینبار از ماشین بیرون آمدم...

نه از ترس امیرعباس بلکه از ترس احساست بی پروا ي خودم...


romangram.com | @romangram_com