#بغض_محیا_پارت_361

کی این همه بی رحم و حیا شده بودم...

چشمانش رنگ خون داشت...

و نگاهش ثابت روي گردنی که سفیدیش معلوم بود از زیر شال باز شده ام...

دست برد و چادر را نه چندان آرام به سرم کشید...

به روبه رو خیره شد...

- سعی کن یکم بزرگ شی محیا...

عاقل شی...

بهت گفتم نمی تونم دست بکشم ازت...

بهت گفتم مرگه برام لمس نکردنت...

عذابم نده...

کم درگیر نیستم...

- دیگه نمی خوام اون کوفتی رو تو دستات ببینم...

بی چادر وسط جمع ببینمت...

منو روانی نکن محیا...

بزار تو آرامش زندگی کنیم...

نکن با من تو که میدونی دیونه ام...

حرف زدن را نمی خواستم...

یعنی جراتش را نداشتم...

تنها در سکوت شالم را مرتب کردم و همینطور چادرم را...

و از ماشین پیاده شدم...

میان راه دستم اسیر دستش شد...

و دوباره به سمتش کشیده شدم...

- عذابمو تقسیم نکردم باهات...

عذابتو تقسیم نکن باهام...

تقریبا دوباره داخل ماشین نشسته بودم...

که نزدیک تر شد...

و خم شد روي صورتم...


romangram.com | @romangram_com