#بغض_محیا_پارت_360
دو،من بودم که به هر بازي تو راضی شدم...
مثل اینکه یادت رفته...
اگه یادت رفته تجدید خاطره کنم برات...
سبب خیرم میشم...
برمیگردیم به هم،چطوره؟!...
این بار تو به بازي من راضی شو،هان؟!...
تقلا کردم تا چادرم را از میان مشتش بیرون آورم...
تا از فاصله ي نزدیک و نفس به نفسش کمی رها شوم...
زل زدم به نگاه پر خونش...
زده بودم به سیم آخر انگار...
هنوز در بهتم که چطور آنهمه جرات پیدا کرده بودم...
پس موندنم به خاطراین بود که دلتون میخواد رجوع کنید...
صدایم را کمی بلند کردم...
- باشه...
من که راضیم...
مگه تصمیم خودتون نبود جدایی...
راستی هنوزم خونه تون هست یانه همینجا تو ماشین...
دست بردم و چادرم را از سر کشیدم...
شالم را هم باز کردم...
که دستش بالا رفت...
در خودم جمع شدم و چشم بستم...
از ترس دستی که روي صورتم فرود آید و حرمتی که بریزد...
دردي احساس نکردم...
چشمانم را باز کرد و دیدم دستش در هوا ثابت است...
و به جاي اینکه روي صورت من فرود آید...
روي پنجره ي کنارم فرود آمده...
و انگارترك شیشه بیچاره ترك دل من بود...
romangram.com | @romangram_com