#بغض_محیا_پارت_359

دستم اسیر دستش شد...

- حتما لازمه که اینجا نشستی...

بیا جلو گفتم حرف دارم...

رفتم جلو نشستم...

کل کل و بحث کردن را زیاد نمی پسندیدم...

تا نشستم به سمتم خم شد...

- می خواي با چادر برداشتن تو جمع و کام عمیق گرفتن از قلیون ثابت کنی بزرگ شدي یا خیلی قوي هستی؟!...

رفتار تو مناسب خانوادست واقعا؟!...

حرف آخرش انگار خیلی فشار آورد به روانم...

با غیض به سمتش برگشتم ...

- اونوقت شما کی هستید که رفتار منو لایق خوانوادم ندونید...

میان حرفم آمد...

- عضو همون خانواده اي که داري ازش حرف میزنی...

محیا میدونی سگ بشم هیشکی جلودارم نیست...

منو تحریک نکن...

هنوز سه ماه وقت دارم بزنم زیر همه چیز...

میدونی اونقدري هستم که راحت برت گردونم سر خونه زندگیت...

و گند بزنم به هر تصمیمی که گرفتم...

اینقدر اداي آدم بزرگارو واسه من در نیار محیا...

همانطور خیره اش بودم هنوز...

نگاه گرفتم و چشم دوختم به در کرم رنگ همسایه...

- می دونم آقا امیرعباس سابقه درخشانی دارید...

به خصوص تو گند زدن به زندگی من...

انگار آتش گرفت با حرف آخرم...

گوشه چادرم میان مشتش مچاله شد...

و به سمت خودش کشید مرا...

- وقتی با من حرف میزنی به من نگاه کن،یک...


romangram.com | @romangram_com